![]() |
![]() |
|
|
به همین راحتی تموم شد؛ خیلی راحت تر از اونچه که فکرش را می کردم... اعترافش سخت است، اما باید دل بکَنم، از خودش و رویاش و فکرش و عشقش، باید دل بکنم و باید خودم را رها کنم. شاید دیر شده باشه، اما هنوز تموم نشده... عشق حقیقی من تازه متولد شده. من خدا را دارم. نباید به زور، چیزی را که مقدر است عوض کنم. حالا می فهمم چرا جواب تمام دعاهای من، سکوت خدا بوده... خدا نشسته بود توی قصر خودش و داشت از بالا نگاه می کرد به این بندۀ نفهم که داشت طلب روزی ننهاده می کرد! چقدر تعجب کرده از اینکه من، حکمت کارهاش را نفهمیدم... من نمی فهمیدم... نمی گم "این یکی" نیمه گمشده من است و صد دل عاشقش هستم. اما دوستش دارم، خیلی زیاد و براش احترام قائلم. دارم فکر می کنم اگه "اون" بیاد، من بهش نه می گم، یک نه محکم؛ بخاطر انتقام لحظه هایی که با رویاش گذروندم و سوختند و تباه شدند؛ به تلافی احساس پاک و لطیفی که ریختم به پاش، در تمام این یک سال و چند ماه و او تره هم براش خرد نکرد و به احترام خودم که روحم را وقفش کردم و او، هرگز نفهمید یا نخواست که... امیدوارم خوشبخت باشه... دلم براش تنگ می شه؛ هنوز هم و همیشه هم...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 24 خرداد1385ساعت 16:40 توسط بانوی ناتمام |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1387 تیر 1387 اردیبهشت 1387 دی 1386 آبان 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 آذر 1384 اسفند 1383 دی 1383 آبان 1383 |
|
RSS
|