تبليغاتX
رویای نیمه کاره - به آهستگی...

به همین راحتی تموم شد؛ خیلی راحت تر از اونچه که فکرش را می کردم...

اعترافش سخت است، اما باید دل بکَنم، از خودش و رویاش و فکرش و عشقش، باید دل بکنم و باید خودم را رها کنم.

شاید دیر شده باشه، اما هنوز تموم نشده... عشق حقیقی من تازه متولد شده.

من خدا را دارم. نباید به زور، چیزی را که مقدر است عوض کنم. حالا می فهمم چرا جواب تمام دعاهای من، سکوت خدا بوده... خدا نشسته بود توی قصر خودش و داشت از بالا نگاه می کرد به این بندۀ نفهم که داشت طلب روزی ننهاده می کرد! چقدر تعجب کرده از اینکه من، حکمت کارهاش را نفهمیدم... من نمی فهمیدم...

نمی گم "این یکی" نیمه گمشده من است و صد دل عاشقش هستم. اما دوستش دارم، خیلی زیاد و براش احترام قائلم.

دارم فکر می کنم اگه "اون" بیاد، من بهش نه می گم، یک نه محکم؛ بخاطر انتقام لحظه هایی که با رویاش گذروندم و سوختند و تباه شدند؛ به تلافی احساس پاک و لطیفی که ریختم به پاش، در تمام این یک سال و چند ماه و او تره هم براش خرد نکرد و به احترام خودم که روحم را وقفش کردم و او، هرگز نفهمید یا نخواست که...

امیدوارم خوشبخت باشه... دلم براش تنگ می شه؛ هنوز هم و همیشه هم...

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 خرداد1385ساعت 16:40  توسط بانوی ناتمام |