تبليغاتX
رویای نیمه کاره

هر سال یه شب یلدا داره؛ شب یلدایی که طولانی تر از بقیه شب هاست و می تونی یه کم بیشتر از بقیه شب ها بخوابی- حالا حتی یه دقیقه-. عمر هر آدم هم یه شب یلدا داره؛ شب یلدایی که طولانی تر از بقیه شب هاست و... اما یه فرقی هست. توی این شب یلدای دلت، اصلاً نمی تونی بخوابی! روی تختت غلت می خوری و دنده عوض می کنی و متکا را کوتاه و بلند می کنی زیر سرت و پاهات را از لبه تخت آویزون می کنی و زانوت را خم می کنی و پاهات را توی شکمت جمع می کنی و دمر می خوابی و لحاف را پس می زنی و آخر هم بلند      می شی و روی تختت می شینی و یه سیگار روشن می کنی و می ری لب پنجره ات. سیگارت که تا آخر سوخت، می چرخی و دور اتاقت راه می ری، یه دایره فرضی را می گیری و هی دورش قدم می زنی و عجیبه که سرت گیج نمی ره. بعد یه نفس عمیق می کشی و سرت را که بالا می کنی، دیگه چیزی نمی بینی... نه اینکه اتاقت تاریک تاریکه و آباژوری روشن نکردی؛ بلکه خیسیِ چیز گرمی را توی کاسه چشمت حس می کنی.      می پری توی تختت و لحاف را می کشی روی سرت و اون زیر، فقط صدای فین فین خودت میاد و تاپ تاپ قلبت که انگار پاندول یه ساعت شماته دار قدیمی داره تقلا میکنه؛ نامرتب و سنگین... بعد حس می کنی یه چیزی توی گلوت مونده و راه نفست را بسته. هرچی آب دهنت را قورت می دی، پایین نمی ره و نمی فهمی با این اشک ها که متکات را خیس خیس کرده، این چیز سفت توی گلوت چی می گه! لحاف را میاری پایین و با دو دستت، گوشه اش را می چپونی توی دهنت؛ آره، اون بغض نبود. یه فریاد بود، داد بود، هوار بود، جیغ بود... شب یلدای من، دیشب بود...

دیشب من هم تا صبح نخوابیدم و روی تختم غلت خوردم و دنده عوض کردم و ... قصۀ همیشه تکرار...

شب یلدای من دیشب بود؛ شبی که فکر نمی کردم هیچ وقت صبح بشه. اما گذشت. یه روز آفتابی، یه هوای گس و یه دل پر طاقتِ من که باز هم تحمل کرد! " این تیغ تیزی که به جونت افتاده و خراشت می ده، بذار اینقدر خراشت بده تا تیزی اش کم بشه..."*

هرچیزی قبلش مهمه و قبل ترش و خیلی خیلی قبل ترش... خطای من این بود که هیچ کدوم این "قبل" ها را ندیدم و راستش، هیچ چیز دیگه ای هم ندیدم...

من شب یلدام را گذروندم... صبر می کنی پنجره را ببندم؟ آخه داره باد سرد میاد... انگار از دیشب، زمستون شده ...

 

*نقل به مضمون. فیلم شب یلدا

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 آبان1387ساعت 22:17  توسط بانوی ناتمام | 

زندگی مثل بازی شطرنجِ؛ قبل از حرکت، باید مهره های حریفت را بپایی. اما من بازیکن حرفه ای نبودم؛ اصلاً، بازی بلد نبودم. به جاش حریفم قواعد بازی را از بر بود و با اینکه من سفید بودم و حرکت اول هم دستم بود، اما اون با سه حرکت ماتم کرد، اون هم درست وقتی که من در رویای رسوندن سربازم به آخر صفحه بودم تا وزیرش کنم...

عشق مثل جنگِ؛ کسی برنده است که بتونه فرار کنه و طرف را دنبال خودش بکشه... اما من جنگندۀ خوبی هم نبودم! ایستادم و دویدن طرفم را نگاه کردم. نگاه کردم، اما دنبالش نرفتم! نشستم روی زمین، توی سرمای اسفند و آفتاب تیر و برگ ریزون مهر و هوای ابری و بارون های دلگیر اوایل آبان، نشستم همون جا و دورشدنش را نظاره کردم و داد زدم تا بشنوه: پس تکلیف این جنگ که با همدیگه راهش انداختیم، چی می شه؟ وقتی جواب نداد، چشمک زدم و گفتم: خودت خواستی! پس 0 -1 به نفع خودم...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 آبان1387ساعت 2:32  توسط بانوی ناتمام | 

   آدم ها، هرچه قدر بزرگ یا کوچک باشند، میان عقل و احساس و وجدان و غریزه و هوس و خودآگاهی دارند دست و پا می زنند. اما می شه همه این اسم های قلمبه را ریخت دور و به جاش، فقط یه کلمه دو حرفی گذاشت... یک کلمه که با همۀ کوچکی اش، پُر است از کشش های متناقض، وسوسه های متضاد، دوراهی های بی راهنما و دست و پا زدن های بی پایان.

   آدم یعنی شک؛ شک یعنی امتداد لحظۀ برزخ تا جهنم...

   آدم برای بیرون اومدن از این جهنم است که تصمیم می گیرد... اما، از کجا بدونه که تصمیم درست گرفته؟!...

   ولی، حالا که فکر می کنم، می بینم درست یا غلطیِ تصمیم مهم نیست... یعنی، اصلاً تصمیم غلط وجود نداره! هر تصمیمی درسته، اگر با باور هامون تصمیم بگیریم. اما همین به باور رسیدن، سخت ترین جای کارِ... باور داشتن نتیجۀ اعتمادِ و اعتماد، نتیجۀ شناختِ و شناخت، یعنی مرگِ شک و شک یعنی کشش های متناقض و وسوسه های متضاد و... آخ! دوباره بازی از سر...

   با همه این حرفها، من شناختم، اعتماد کردم، باور کردم و حالا هم باید به باورم متعهد باشم... صبر کن! یه چیزی هنوز داره ته ذهنم وول می خوره و آرامش را از چشمام می گیره... آره! حالا با شک ام چی کار کنم؟

 

+ نوشته شده در  جمعه 14 تیر1387ساعت 0:16  توسط بانوی ناتمام | 

همۀ ما، همۀ عمر داریم دنبال یه نیمۀ گمشده، نیمۀ غایبمون می گردیم. گاهی یه عشق اثیری و دست نیافتنی می خواهیم؛ گاهی دنبال یه بوی آشنا یا یه لبخند محو یا یه نگاهِ مِه گرفته، راه می افتیم و گاهی با خاطره یه آدم زندگی می کنیم که حالا، دیگه نیست و ما فقط همون لحظات شیرین را توی ذهن داریم که چه بسا اگه هنوز بود، می شد یه آدم معمولی مثل بقیه برامون.

گاهی حواسمون نیست داریم راه را اشتباه می ریم. نمی فهمیم که چشممون و ذهنمون و قلبمون را به اندازه آدمهای کوچکی باز کردیم که ارزش لحظه ای فکر را هم ندارن. نمی دونیم داریم تمام عمر دنبال کسی می گردیم که در نبودش، خیلی خوشبخت تریم.

.. همۀ زندگی می دویم و چشم چشم می کنیم توی نگاه هر غریبه ای تا شاید پیداش کنیم. اگه خوش شانس و عاقل باشیم، توی این راه بزرگ می شیم، تجربه کسب می کنیم، آدمها را می شناسیم و می افتیم و پا می شیم و سیلی می خوریم و یاد می گیریم که زندگی کنیم. اما تراژدی، تازه وقتی شروع می شه که اون را - که همیشه دنبالش بودیم و فکر می کردیم نیمه غایبمون است - پیدا می کنیم.. پیداش می کنیم، صداش می کنیم، برمی گرده و نگاهمون می کنه، جلو می ریم، لبخند می زنیم؛ تازه وقتی بهش رسیدیم، از نزدیک براندازش می کنیم، بعد از خودمون می پرسیم اینقدر حقیرم که سهم من، این بود؟! سرمون را می اندازیم پایین و برمی گردیم، از یه راه دیگه..

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 تیر1387ساعت 10:14  توسط بانوی ناتمام | 

 

      امروز، روزِ منِ. 25 اردیبهشتِ یه سالی!

 

دلم می خواست امروز که روز من بود، همون جوری می شد که من می خواستم. یه سینما رفتن که فیلمش اصلاً مهم نبود، بعدش یه کافی شاپ دنج و تاریک و گس که جاش اصلاً مهم نبود، آخرش هم یه پیاده روی عاشقانۀ دَم غروب که مدتش اصلاً مهم نبود... اما این، دل من بود که برای اون اصلاً مهم نبود! یه برنامه معمولی، حتی کوتاه تر از همیشه، یه جای پرت و یه حس از سر باز شدن که با هیچ گوشه امروز، جور نبود!

 

شاید اولین بارِ که برای تولدم دارم دلتنگ نامه می نویسم! (برای کسی که هیچوقت نمی خونه یا کسایی که اگه بخونن، به حال من فرقی نمی کنه!) امسال کسی کنارم بود که فکر می کردم قراره امروز را یه جور متفاوتی بکنه؛ اما تولد امسال من، از هر سال دیگه ای غریبانه تر بود...

 

هیچ وقت تصور نمی کردم توی همچین روزی، که اون کنارم باشه، باز هم دلم بگیره... اما امروز، روز خوبی نبود...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 اردیبهشت1387ساعت 23:54  توسط بانوی ناتمام | 

داره برف می باره. روی زمین، یکدست سفید شده. هوا پاکِ پاکه. درختها آرومند. بیرون خلوته. فقط یه عالم ردپا روی سفیدیِ برفها جا خوش کرده؛ مثل دل من!

دیگه دل من هم خلوت شده. دیگه هیچ کس توش پرسه نمی زنه. دیگه دلم بخاطر خاطره هام نمی لرزه. اما یه دنیا جای پا روی دلم مونده؛ جای پاهایی که خیلی عمیقند...

زندگی همینه؛ پر از خاطره. اصلأ همۀ زندگی، خاطره است. همه چیز یه روز خاطره می شه. همۀ ما خاطره هایی می شیم که اگه خوش شانس باشیم، گاه و بی گاه تجدید می شیم؛ همین!

دلم برای خاطره هام تنگ شده. دلم برای صاحب اون ردپاها تنگ شده. دلم برای قلبی که به هر نگاهش می تپید، تنگ شده... حقیقتش، دلم برای دلِ خودم، تنگ شده...

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 دی1386ساعت 22:55  توسط بانوی ناتمام | 

 

 

Every legend has a hero; Every love-story is a legend; You are my hero in this love-story…

I miss you. Tell me what should I do! I couldn’t forget you in these days. Your eyes, your smiles, your glance, you, you, you… why don’t you leave my heart and my mind?

Nowadays, I'm trying to forget you… I don’t have your eyes, so, I have to forget you; See?! HAVE TO forget my hero!

But you don’t let me alone. These nights, I see you in my dreams… why don’t you leave me alone? When I sleep, when I close my eyes, you and your smiles knock the door…

These lines, are just because it! You came in my dreams and reminded me “once upon in my heart…” See? You win this game! I can't get away from your thought.

I spend these hours without you. Honesty, I really miss you…

Every legend has his own hero; my story wasn’t a legend, But you are my hero, for ever

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 آبان1385ساعت 23:47  توسط بانوی ناتمام | 
 

پاییز، غروب پاییز، غروب این روزها بدجوری تو را یادم میاره... غروب ها را یادت میاد؟ یکشنیه ها را چطور؟ من غروب یکشنیه ها را خوب، به یاد دارم؛ تو را هم، همین طور.

بوی رمضان میاد، بوی سحر و افطار و دعای بعد از اون؛ بوی خدا میاد و من یاد پارسال افتادم که پشت دعاهای گاه و بیگاه من، فقط تو بودی با اون نگاه مهربانت...

 

به یاد مانده از آن روزها، مرا که هنوز

فراز پلۀ دانشکده، نگاهی گرم

از آن دو چشم گدازنده جان من آشفت

و با نگاه تو دل گشت آشنا

          که هنوز

به آن نگاه می اندیشم

همان نگاه، که از پله های سنگی ظهر

ظهور حادثه ای بود در تپیدن دل

دلی که گشت گرفتار ماجرا

          که هنوز...

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 شهریور1385ساعت 23:6  توسط بانوی ناتمام | 

خداحافظ...

 

چهار سال پیش، تقریبأ همین روزها، رفتم دانشگاه و ثبت نام کردم؛ دانشگاه، همون جایی که امروز ازش خداحافظی کردم.

 

حافظۀ آدم اگه خوب کار کنه، گاهی اوقات، باعث دردسر می شه! امروز که از پله ها بالا و پایین می رفتم، بیش از اینکه فکرم را متمرکز کارهای اداری کنم، داشتم خاطراتم را مرور می کردم؛ اینکه چقدر از این پله ها بالا و پایین رفتیم، سر کلاسها نشستیم، توی حیاط خندیدیم، موقع بارون توی راهرو جمع می شدیم و بهترین فرصت بود برای رد و بدل نگاههای دزدکی... این کلاسها با اون درهای چوبی و صندلی های نامرتب و تخته های کج و معوج، چه آدمها و چه روزهایی را توی خودش جا داده بود. حیاط کوچک با اون صندلی های گاهأ شکسته، با اون آلاچیق وسطش، چه خاطراتی را توی دلش حفظ کرده. نگاههای دزدکی، حرفهای عاشقانه، تقاضاها، پیشنهادها، شماره دادنها، خندیدن ها، گریه کردنها، رفتن ها، مردنها... و دانشگاه با اون آجرهای خاک خورده و قدیمی، شاهد همۀ اینها بود.

 

روزی روزگاری، رویایی بود به نام دانشگاه و دیواری به نام کنکور؛ ما از دیوار گذشتیم و الان، به تماشای رویای تباه شده مان نشستیم. دانشگاه برای من رویای شیرینی بود و خوابی بود که هنوز هم دلم نمی خواد بیدار بشم.

امروز، کارت کتابخونه و دانشجویی ام را تحویل دادم و این، یعنی من و اون آجرهای ترک خورده، دیگه هیچ ربطی به هم نداریم. این، یعنی خداحافظی با تمام اون روزها و اون آدمها. کارت دانشجویی یک امانت بود دست من و حالا که تحویلش دادم، دلم براش تنگ شده؛ دلم برای اون روزها و اتفاقات و آدمها تنگ شده. من به همۀ اون آدمها عادت کرده بودم، گرچه ندرتأ زبان مشترک داشتیم با هم، و از حالا تا همیشه، هیچ کدومشون را نمی بینم.

 

... و ما رفتیم دنبال سرنوشت خودمون، بی هیچ حرفی، هیچ یادگاری، هیچ عکسی و حتی خداحافظی. چقدر همه شان را دوست داشتم، بدون اینکه بدونم و چقدر براشون آرزوی موفقیت دارم، بدون اینکه بدونند.

 

توی هر گوشۀ قلبم، میون هر خط دفتر خاطراتم و درون هر خاطره ای که گاه و بیگاه در ذهنم سرک می کشه، یکی از اونها داره لبخند می زنه. فراموش کردن اونها و چهار سال خاطره، کار آسونی نیست... و سخت تر از اینها، گذشتن از یاد کسی است که اونقدر جای پایش روی شنهای قلبم عمیق است که با بزرگترین امواج هم، به این زودی، پاک نمی شه...

 

هنوز هم و همیشه هم... خداحافظ

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 شهریور1385ساعت 22:54  توسط بانوی ناتمام | 

چقدر نزدیک است...

این روزها خیلی به مرگ فکر می کنم. شرکت در یک مراسم ختم معمولی، وادارم کرد به آخرین و مهمترین مسئله زندگیم فکر کنم؛ به اینکه مرگ چقدر نزدیک ماست و ما چقدر غافلیم. چقدر کم فرصت داریم و چه نابلدانه، عمر را هدر می دهیم.

چقدر کار نکرده دارم؛ چه حرفهای نگفته دارم و چقدر بد که نمی دونم چقدر وقت دارم...

تا دیروز، همه چیز برام بازی بود؛ زندگی game  بود و فکر می کردم هر وقت بخوام، می تونم restart کنم تا game over نشم. چیزی رو جدی نمی گرفتم، حتی دوست داشتن را و به همه چیز می خندیدم، حتی عاشقی خودم! فکر می کردم اینقدر وقت دارم که فرصت برای عاشقی، زیاده. هیچ وقت نگفتم "دوستت دارم"، چون همیشه فکر می کردم الان، زوده... و حالا، برای خیلی چیزها، دیگه دیر شده.

 

حالا معنی خیلی چیزها را می فهمم؛ می فهمم "همیشه جوری زندگی کن که انگار، روز آخر عمرته"، یعنی چی و می خوام اینجوری زندگی کنم.

 

چقدر کار دارم که باید انجام بدم؛ چقدر حرف دارم که باید بزنم؛ چقدر عشق دارم که باید ببخشم... و چقدر خاطره دارم که باید به یاد بیارم!

 

کاش اینقدر فرصت داشتم که گذشتۀ سنگی ام را جبران کنم؛ اینقدر که به آرزوهام برسم، حتی برای یک روز؛ اینقدر که جبران کنم غرورها و دلهایی که شکستم، حتی برای یک بار؛ اینقدر که به او بگویم دوستت دارم، حتی برای یک لحظه...

 

کاش این بار بتونم از فرصت باقی مونده، استفاده کنم و مثل روزهای دیگر زندگیم نشه! من روزهای زیادی را از دست دارم، چون همیشه، همه چیز، برایم زود بود! اما این بار... خدا کنه دیر نشده باشه...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 مرداد1385ساعت 20:41  توسط بانوی ناتمام | 

دوباره این دل دیوونه، برات دلتنگه...

 

اعتراف می کنم که دلم برات تنگ شده. با اینکه هر لحظه برای خودم تکرار می کنم که دیگه قرار نیست ببینمت، اما نمی تونم اون نگاهت را و چشمانت را از ذهنم پاک کنم.

 

با فردا، دقیقا یک ماه می شه که ندیدمت. چطوری تونستم تحمل کنم، نمی دونم! حالا، چی شده که یهو، دلم هوات را کرد؟!

 

چون می دونم که دیگه نمی بینمت، تحمل ساعتها راحت تره. دیگه انتظار نمی کشم که "... شنبه" بشه و چی کار کنم و چی کار نکنم...

 

خاطره شدی برام؛ یه خاطرۀ عزیز که هر ثانیه آرزو می کنم کاش می شد تجدیدش کنم.

 

دلم تنگ شده... اعتراف می کنم که ...

 

کاش می شد...

 

باید تو را هم فراموش کرد...

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 مرداد1385ساعت 23:5  توسط بانوی ناتمام | 

 

دلم گرفته. دوست صمیمی ام بار سفر بسته برای همیشه و من از الان، دلم براش تنگ شده.

 

 ما گفتگوها داشتیم، خاطره ها داریم، تلخی ها را با هم تجربه کردیم و همدیگه را شناختیم، روزهای قشنگی را گذروندیم و بزرگ شدیم و حالا، تازه اول جوونی که قرار بود فرصت های جدیدی را از زندگی بگیریم، اون داره می ره پی خوشبختی و من اینجا می مونم، تنها تر از همیشه...

 

 دقیقأ یاد چهار سال پیش افتادم که یکی دیگه از دوستهام رفت اونور دنیا. دقیقأ زمانی که می خواستیم کنکور بدیم و طعم بزرگ شدن را، با هم، بچشیم، رفت دنبال خوشبختی و من موندم و یک آینده بی رفیق...

 

 فیلم "از کنار هم می گذریم" را دوست دارم، بخاطر اسمش. چون مثل زندگی من است. هر کدوم از آدم هایی که شناختم، بالاخره از کنار من گذشتند و دیر یا زود، سرعت گرفتند و راهشون جدا شد. مرد  اثیری ام گذشت، عشق افلاطونی ام گذشت، دوستم گذشت و الان، فقط خدا برام مونده... دلم چقدر هوای گریه داره.

 

 از عبور آدم ها و گذر زمان دلخور نیستم. فقط هر بار که کسی می ره، به فکر فرو می رم که مقصد من کجاست؟ دنبال کدوم ستارۀ سرنوشت دارم می دوم؟ از زندگی چی می خوام؟ نیمۀ گمشده ام را کی پیدا  می کنم؟ تکلیف مرد اثیری ام چی می شه؟ با این همه خاطرۀ ریز و درشت، چی کار کنم؟

 

 دلم گرفته. کی می دونه آخر این راه، چی می شه... همیشه با رفتن یک دوست، با تموم شدن یک مقطع تحصیلی، با آخرین دیدار یک عشق، این سؤال برام پیش میاد: که چی؟ آخرش، که چی؟!

 

 وقتی دوستم گفت می ره، برای همیشه، دلم لرزید؛ من از خیلی ها خداحافظی کردم "برای همیشه" که خیلی زود فراموششون کردم. اما امشب یاد کسی افتادم که هیچ وقت خداحافظی نکردیم، اما من می دونستم که داره برای همیشه می ره و دلم هر روز و هر روز، داره براش تنگ می شه... چرا هیچ وقت، هیچ چیز، اونجور که انتظار داریم، نیست؟

 

 اما اونچه که مهم است، موندن است؛ موندن توی ذهن آدم ها و خاطرشون و یادشون و قلبشون. زندگی کار خودش را می کنه؛ چه با گریۀ من، چه بی گریۀ من و آدمها می روند دنبال سرنوشت خودشون؛ چه با دلتنگی من و چه بی دلتنگی من...

 

 اعتراف می کنم دلم برای تمام اسمهایی که توی این سالها، در ذهنم و دفتر خاطراتم حک شده، تنگ شده...

 

 دوستم، می دونی رفتنت بسوی خوشبختی، باعث شد خاطرات خاک خورده ام را ورق بزنم؟ به هر حال، سفرت بخیر...

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 13 مرداد1385ساعت 23:2  توسط بانوی ناتمام | 

به همین راحتی تموم شد؛ خیلی راحت تر از اونچه که فکرش را می کردم...

اعترافش سخت است، اما باید دل بکَنم، از خودش و رویاش و فکرش و عشقش، باید دل بکنم و باید خودم را رها کنم.

شاید دیر شده باشه، اما هنوز تموم نشده... عشق حقیقی من تازه متولد شده.

من خدا را دارم. نباید به زور، چیزی را که مقدر است عوض کنم. حالا می فهمم چرا جواب تمام دعاهای من، سکوت خدا بوده... خدا نشسته بود توی قصر خودش و داشت از بالا نگاه می کرد به این بندۀ نفهم که داشت طلب روزی ننهاده می کرد! چقدر تعجب کرده از اینکه من، حکمت کارهاش را نفهمیدم... من نمی فهمیدم...

نمی گم "این یکی" نیمه گمشده من است و صد دل عاشقش هستم. اما دوستش دارم، خیلی زیاد و براش احترام قائلم.

دارم فکر می کنم اگه "اون" بیاد، من بهش نه می گم، یک نه محکم؛ بخاطر انتقام لحظه هایی که با رویاش گذروندم و سوختند و تباه شدند؛ به تلافی احساس پاک و لطیفی که ریختم به پاش، در تمام این یک سال و چند ماه و او تره هم براش خرد نکرد و به احترام خودم که روحم را وقفش کردم و او، هرگز نفهمید یا نخواست که...

امیدوارم خوشبخت باشه... دلم براش تنگ می شه؛ هنوز هم و همیشه هم...

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 خرداد1385ساعت 16:40  توسط بانوی ناتمام | 
 

    تنها نشسته ام و حواسم نیست که دنیا با من است...

    حواسم نیست؟!  چشمم را بستم و دارم فقط به اندازه یک نفر، پلک می زنم. اونقدر خیره شدم به خورشید که دیگه هیچ چیز دیگه ای را نمی تونم ببینم و یواش یواش، خود خورشید هم داره سیاه و عذاب آور می شه... دارم اشتباه می کنم؟

    دیگه وقتی نمونده.این روزها هم مثل چشم به هم زدنی می گذره و من می مونم و یک دنیا خاطره از آدمهایی که هرکدوم، دنیایی بودند در کهکشان عمر من. من می مونم و یک تصویر ذهنی از آدمی که بهترین بود برای من و خودش، هیچ وقت نفهمید؛شاید هم فهمید و بخاطر غرور من٬ پیش نیومد. من می مونم و یک رویای تباه شده که بخش مهمی از دفتر زندگیم را پر کرده؛یک عشق ناتمام که برای من فقط "آرزو" بود و اونقدر بزرگ بود که برام عشق افلاطونی شده بود و چون خودم را آماده حضور این مرد اثیری نمی دیدم٬ عقب کشیدم و حالا... دیگه دیر شده برای هر تصمیم جدی...

من می مونم و یک خاطره گنگ از یک آدم که اونقدر محترم و باوقار بود که مجبورم کرد با دیدنش٬ چشمم را ببندم روی هر آدم خوب و بد سر راهم.

با تمام سختی هایی که کشیدم٬ فکر و خیالهام٬ رویاهای ناتمام٬ شب گریه ها و حسرت هام٬ این دوران برام خیلی عزیز است؛ آنقدر عزیز که نمی خوام حتی یک ثانیه اش را فراموش کنم و نمی خوام یک خط از دفتر خاطراتم را پاره کنم...

نمی دونم اگه خودش بود٬ بازهم اینقدر برام عزیز بود یا من عاشق رویای "اون" شدم؟!

اما حقم نبود! این همه دلتنگی و دل بستن و نا امیدی٬ حقم نبود. درمانش چیه؟ فراموشی؟ واقعأ انصافه که بعد از یک سال پرستیدن٬ با فراموشی درد را درمون کرد؟...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 خرداد1385ساعت 23:17  توسط بانوی ناتمام | 

در من غم بیهودگی ها می زند موج               در تو غروری از توان من فزونتر

ای کاش در خاطر،گُل مِهرت نمی رُست            ای کاش در من آرزویت جان نمی یافت

ای کاش دست روز و شب با تار و پودش           از هر فریبی رشته عمرم نمی بافت

اندیشه روز و شبم پیوسته این است:              من بر تو بستم دل، دریغ از دل که بستم

افسوس بر من،گوهر خود را فشاندم                در پای بتهایی که باید می شکستم

ای خاطرات روزهای گرم و شیرین                     دیگر مرا با خویشتن،تنها گذارید

اینک دریغا آرزوی نقش بر آب                           اینک نهال عاشقی،بی برگ و بی بر

در من،غم بیهودگی ها می زند موج                 در تو غروری از توان من فزون تر...

 

                                                                                 « حمید مصدق»

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 خرداد1385ساعت 23:35  توسط بانوی ناتمام |